شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٦
 
سلام...
امشب رفته بودم كتابخونه بيمارستان آخه فردا - يا بهتر بگم امروز- با اينكه جمعه است ولي امتحان دارم...مشغول بودم كه يكي از بچه ها آروم صدام زد و گفت يكي از بچه هاتون كه اعتصاب غذا كرده بود حالش بد شده آوردنش اورژانس...نمي دونم چه جوري اما با نهايت سرعتي كه تونستم خودمو رسوندم به اورژانس...رضا روي تخت خوابيده بود...علي بالاي سرش ايستاده بود و مهران داشت با موبايل به مادر رضا اطمينان مي داد كه حالش بهتر شده...حال رضا بهتر شده بود...به هوش اومده بود و بهش سرم وصل كرده بودند...يه دفعه گريم گرفت... شايد از خودم خجالت كشيدم...آروم به علي گفتم: ما هم ميايم جزو بچه ها...خيلي جدي گفت:نه...شما ها به درساتون برسيد...
شايد چون خودش درد مشكلات آموزشي رو تجربه كرده بود نمي خواست ما اسيرش بشيم...
يادم به ماه پيش افتاد...اونجا هم رضا اولين كسي بود كه به جرم ثبت وحشي گريهاي افراد شناخته شده در سمينار كتك خورد و دوربينش خرد و خمير شد...
و به ياد شعاري افتادم كه در همون روز بعد از اون اتفاق تموم سالن رو پر كرد:

خشونت و تحجر فرق علي را شكافت...



نمي دونم چي ميشه...ما هميشه مردماني غير قابل پيش بيني بوده ايم!...
فقط به داشتن دوستاني با اين اراده قوي و رها از ريا افتخار مي كنم....براشون دعا كنيد...برامون دعا كنيد...
 
comment نظرات ()