شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٢
 
نمی دانم

کدام اشتباه بود

آنکه بت شدی

يا آنکه شکستی...

من

در فاصله دو ترديد

ايستاده ام...

هيچ بتي خودش را نساخت

و هيچ بتي خودش را نشكست

اما تو

بت مرا

تو خودت را

ساختي

تو خودت را

شكستي

تو مرا ويران كردي...

***

آتش نيز انقدر اسير حادثه شد

كه سياوش را هم نشناخت

و سياوش آنقدر باور كرد

كه بارها از آتش گذشت...

آتش سوزاند

و سياوش نسوخت...

همچون ابراهيم

كه آتش نسوزاند و او نسوخت...

هيچ بتي ابراهيم

و ابراهيم هرگز بت

نخواهد شد...

كدام اشتباه بود؟!

آنكه بت شدي

يا آنكه شكستي...

***

يك افسوس

مرا در دادگاه خاطراتم محاكمه مي كند...

راستي تو او را آفريدي يا من؟!

حكمم

فراموش كردن تمام خاطره ها بود...

اين قصاص تولد يك افسوس است

يا قصاص سقط اميدي كه مي خواست سالها زنده بماند...

و دوباره اميدي را كشتي

و من دوباره افسوسي آفريدم

آنگاه كه فراموش كردن را فراموش كردم....









 
comment نظرات ()