شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٥
 
هميشه فكر مي كردم،
ريشه كن كردن و خشكاندن يك درخت،
كه مدتها نيرو صرف ريشه دواندن در سينه سخت خاك كرده،
درختي تنومند ، كه ذره ذره خاك به صداي جريان آب در ريشه هايش عادت كرده
و درختي كه وزش باد در حنجره برگهايش ، لالايي سبز خواب جوجه هاست، محال است ...
يا شايد تبري مي خواهد كه هرگز كسي نيروي بلند كردن آن را ندارد...
پس به اميد جاودانگي، ريشه دواندم ،انس گرفتم و لالايي خواندم...
نخوابيدم تا بستر خواب ديگران شوم...
و نيزه هاي تيز خورشيد را سپر شدم تا سايه ام بر رنگيني روياهاي ميهمانانم بيفزايد...
اما حالا ، خشكيدم .... به چه سادگي ...
حالا فهميدم براي خشكاندن يك درخت ، با تمام تنومنديش ، يك درخت با تمام سرسبزيش ، يك درخت با تمام گنجشكان شادانش ، يك درخت با قامت به آسمان رسيده اش ، يك درخت با شاخه هاي ستاره چيده اش ، و يك درخت با تمام عقيده اش به جاودانگي ، به تبر نيازي نيست ....
تنها به درخت بگو : "ديگر برگهايت با باد نرقصند ، شاخه هايت با گنجشكان هم آواز نشوند ، شكوفه هايت مادر ميو ه هاي رنگين نگردند ، دستهايت ستاره نچينند ..."
به درخت بگو:" برگ ، نده ...
بار ، نده ...
سايه نداشته باش... اما زنده باش!!"
و مطمئن باش ، درخت خودش مي خشكد ، خودش مي افتد و خودش مي پوسد....
آري.... باور كردم كه مي توان يك درخت را ريشه كن كرد اما نه به آن دشواري كه پيش از اين مي انديشيدم....
راست مي گفتند كه زندگي ساده تر از آن است كه مي انديشيم!!


 
comment نظرات ()