شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
 
سلام!
درگيري درسها اصلا بهم فرصت نوشتن وبه روز كردن رو نمي ده...البته از اين مشغوليت ناراضي نيستم چون اصلا حال و هواي من رو عوض كرده و من رو از اون مود سراسر غصه بيرون آورده...يكي ديگه از عللي كه كم مي نويسم همينه كه ديگه اون احساس لازم براي نوشتن مثل قبل رو ندارم و دارم دنبال يه حس زيباي ديگه كه "از دل برآيد تا بر دل نشيند" مي گردم...از اينكه نميتونم مرتب بهتون سر بزنم باز عذرخواهي مي كنم و از اينكه بهم سر مي زنيد و نمي گذاريد شب يلدا خيلي هم سوت و كور بمونه ممنونم...
اما ديشب موقع استراحت داشتم روزنامه مي خوندم كه يه شعر خيلي زيبا و دلنشين از نصرت رحماني ديدم...حيفم اومد شما نخونيدش...:

"جهاز"
خورشيد،نور بر دل خاموش كوچه ريخت
مرغ نگاه من به سوي خانه اش پريد
قالي كهنه را زن همسايه مي تكاند
گرد و غبار در دهن كوچه مي دويد
در،بازگشت و چند طبق كش درآمدند
بر سر نهاده آينه و فرش و شمعدان
آهنگ دلنشين كمانچه بلند شد
زنها،بزك نموده و شاد و ترانه خوان
اسپند سوخت،خنچه نهان شد به پيچ كوي
در جوي خشك يك سگ ولگرد مرده بود
سوزاندم آنچه نامه ازو داشتم ، به خشم
زيرا كه عشق پاك من از ياد برده بود
تنگ غروب بود و لب هره آفتاب
تن را به روي تيغه ديوار مي كشيد
خورشيد بند روز ز پا باز كرده بود
خود را به سرزمين شب تار مي كشيد
ديدم مليحه كوچ مرا روي سينه داشت
بر سر كشيده روسري توري سپيد
چشمي به چشم ماند نگاهي تمام گشت
اشكي به جوشش آمد ديگر مرا نديد...

نصرت رحماني،فروردين1334،تهران



خوب منتظر نظراتتون هستم...راستي دعا يادتون نره!....يا حق...
 
comment نظرات ()