شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
 
در شهر ما آسمان هميشه ابريست

و مردم هميشه تشنه

دستها از هم مي گريزند

و چشمها جز از پرده نمناك اشك

قدرت تماشا ندارند

در شهر ما

لغت نامه ها با "آه" آغاز مي شوند

و "افسوس" پايان تمام جمله هاست!

در شهر ما ايمان ضربدر تورم مقداريست ثابت!

مردم در شب به دنبال خورشيد مي گردند...

در شهر ما پاك ترين مكان "دار" است

و آبادترين محله ، گورستان!

شهرما

پر از ديواراست

لباس ديوارها، پيچكهاي هرز بيخيالي

و استخوانهاي باغبان

ميهمان سبزينه هاي سياهي...

شهرما

آنقدراز حقيقت دوراست كه همه از ميانبر فراموشي ميگذرند

تا نا كجا آباد...

مردم شهر ما

سالهاست كه غرش را فراموش كرده اند

اما رعد را دوست دارند

مردم شهر ما عاشق بوي نم بارانند

اما از ترس سيلاب سالهاست كه دعاي باران نخوانده اند!

شهر ما تاريك است

سالهاست كه عكس خورشيد را از موزه شهر ما دزديده اند

سالهاست كه پنجره ها رو به ديوار باز مي شوند

و سالهاست كه مردم راه پشت بام را فراموش كرده اند...



 
comment نظرات ()