شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٧
 
لبخند بلورينت

در دلم خانه كرد تا هرگز نشكند...

گرچه دلم بارها شكست...

اما لبخندت ماند....

چشمان مشتاقت

كه بوي سفر بي انتها مي داد

مراتا اوج باور دوستي برد...

گرچه بارها طعم تلخ سقوط را چشيدم....

اما نگاهت ماند...

گرمي دستهايت

تمام تنم را مي لرزاند

اما استوارترم مي كرد....

گرچه بارها زهر فاصله پيكرم را آزرد

اما گرمي حضورت ماند...

....

اما صدايت....

صدايت

روزي كه گفتي:خدا حافظ...

نه....

صدايت نخواهد ماند...

چه كسي مي گفت: تنها صداست كه مي ماند؟!

نه...

من نمي خواهم گوشهايم حتي لحظه اي ميزبان پژواك صدايت شوند....

من مي خواهم لبخندت ، چشمانت ، دستهايت ،...من مي خواهم تــــــــــو

بماني...بدون خداحافظي...

آري...تنها روياست كه مي ماند....

تنها روياست كه مي ماند....
 
comment نظرات ()