شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٥
 
هر لحظه سياه تر شد،

-آسمان را مي گويم!-

و تازه فهميدم

كه اين سياهي

نطفه زادن ستاره هاي تازه است

ستاره هايي كه گرچه ديده نمي شوند

اما هميشه تورا مي بينند

هر لحظه سياه تر شد

و ستاره باران تر

-آسمان را مي گويم!-

و گاه در اين سياهي

ستاره اي پيدا مي كني

كه هرگز فراموش نمي شود

حتي زير چتر داغ خورشيد!

باور كردم

شب گرچه تاريك بود و طولاني

ولي هرگز از ستاره خالي نبود

آسمان

پنجره مشبكي روبه خورشيد است!

گرچه ستاره ام خاموش شد

آسمان هميشه هست

و ستاره اي هميشه،

تا با ديدنش به ياد خورشيد بيفتي!

هر لحظه مهربان تر شد

و ستاره باران تر!

-آسمان را مي گويم!-

.....


 
comment نظرات ()