شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۸
 
هميشه هراسي بوده

در اين ويرانه...

نه از قتلي يا غارتي يا نفرتي

كه از دوست داشتن...

سنگسار عشق را به جماعت مي گزارند

و باده الحاد را

مستانه مي نوشند

عشق و هوس را

به هم آميختند

هوس ناميدند

عبادت و ريا را

به هم سرشتند

عبادت زاييدند...

هميشه هراسي بوده در اين ويرانه

در اين سراي هميشه سوخته...

در اين منقل خلسه ناپاكان

و سهم ما

هميشه خاكستر افيون

هميشه فردايي

سراسر شير و عسل و حوري!!

اما اينجا،هميشه امروز است!

در اين ويرانه

هميشه واعظي هست بخشنده

كه شهد نسيه مي فروشد به نقد شراب!

همه زبانهاشان را

براي روز مبادا در گنجه پنهان كرده اند

اما اينجا

در اين ويرانه

هر روز ، روز مباداست...

دردلهاي ما

هراس و غم را ديم مي كارند

و عشق را از ريشه هرس مي كنند...

هميشه هراسي بوده

دراين ويرانه

همه مي دانند

همه مي بينند

همه در خواب هم براي يك بوسه

مي لرزند...


 
comment نظرات ()