شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱
 

سلام!!خيلی دلم می خواست برای شب يلدا با دست پرتری می اومدم....اما اگه به مشکلات قبلی خرابی شبکه رو هم اضافه کنيد احتمالا از سر تقصيراتم ميگذريد!!!به هرحال با کمی تاخير شب يلدای خوبی رو براتون آرزو می کنم....دوستون دارم و هميشه منتظرتونم...

:

دستهايت را دزديدي

دستهايم به دنبالشان دويد

دست در دست،

گونه ات را بوسيدم

اشكهايت،لبهايم را تر كرد

هق هقت آرام تر شده بود

اما نا آرام بودي

اخم كردي

و مثل هميشه

تا به بودنت عادت كردم

خواستي بروي

آرام گفتي:

دستهايم را رها كن

....

افسوس تا آمدم بگويم :

خواب ديدن گناه نيست،

از خواب پريده بودم!...

۲۳/۶/۸۲


 
comment نظرات ()