شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱۳
 
سلام...اصلا دلم نمي خواست آغاز دوباره نوشتنم با اين مصيبت بزرگ همزمان باشه...اين چند شب همه اش توي فرودگاه يا نقاحتگاه درگير كارهاي مربوط به مصدومين اعزامي از بم بوديم...شكنندگي زندگي رو با تمام وجود باور كردم...اينكه عمريست بر لبه تيغ راه ميرويم و چه مستانه و مغرور چشم بسته ، فرياد "منم" سرمي دهيم و ميدويم...ناله كودكي كه تا صبح مادرش روصدا مي زد...چشمهاي خسته و نا اميد دختري رو كه به قول خودش " نخاعي " شده بود و از هردوپا فلج ، و دايم مي پرسيد كه آيا خوب ميشه يا نه...التماس پسركي رو كه خواهش مي كرد تا بهش اجازه مرخصي بدن تا دنبال خانوادش بگرده....توريست اتريشي رو كه هرگز فكر نمي كرد كريسمس امسال رو زير آوار سر كنه....اينها همراه هزاران تصوير ديگه هر لحظه جلوي چشممه....به تموم اينها صداي زيباي ايرج بسطامي رو هم اضافه كنيد كه براي هميشه اسير خاك شد....

:

مرگ چقدر نزديك ،

زندگي چقدر شكننده و چقدر صبور در مقابل لجاجت هاي كودكانه ما!!

مرگ همين جاست،

زير دست و پاي زندگي

يا شايد زندگي زير دست و پاي مرگ!!

مرگ همين جاست

همين امروز

همين ساعت

همين دقيقه

يا حتي همين نفس...

هيچ چيز به اندازه قهقه مرگ به يك غرور سرمست ، رعب آور نيست...

مرگ همين جاست

در همين شهر

در همين كشور

در همين سياره!!

و زندگي همين جاست ، هرجا كه مرگ نيست

مرگ ، لبخنديست كه هرگز بر لب ننشيند

اشكيست كه جز به شوق ديدار عزيزي فرو ريزد

دستيست كه جز به اميد سلامي برخيزد

...

مرگ همين جاست

در سراسر اين شهر...

مرگ حتي از عظمت ارگ هم واهمه ندارد...

از دوهزار و پانصد سال ايستادگي...

مرگ همين جاست...

شايد حتي در همين قلم اگر جز زندگي ازتراوشش فهميده باشي!!

تا مرگ نيامده زنده باش!!

 
comment نظرات ()