شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٦
 

افسوس...

افسوس...

افسوس...

شعرهايم خوراك چارپاياني بود

كه تنها حرف اول عشق را به بهانه علف آموخته بودند!

افسوس...

افسوس...

افسوس...

درد را چه به بيهوده به جان خريدم

دردي كه خردتر از يك قرص مسكن

بي بها تر از يك خواب آور بود

بارها مرا تا مرز مرگ برد...

افسوس...

افسوس...

افسوس...

من از بزغاله هاي داستان كودكان خوش باور تر بودم!!

نه دندانهاي تيز نفرت،

نه صداهاي گريزان از صداقت،

هيچ يك حتي ترديدي در خيال مادرپندارانه سراسر حماقت من نبود...

افسوس...

افسوس...

افسوس...

در اين آشفته بازار

عشق را به مناقصه

نفرت را به مزايده

و شعر را در حراجيهاي يك عاشقانه مخروب مي فروشند...

شادم...

شادم...

شادم...

شادم كه امروز كسي هست

لايق عشق،

لايق شعر،

اما...

اما شعري نيست لايق عشق،

لايق او...

گرچه امروز سراسر لبخندم-نه بي درد-،

دفترهايم را مي سوزانم

از دودشان اشك مي ريزم

مي خندم بر اشكهايم...

بر حماقتهايم...

برايت شعر مي گويم...

دفتري دوباره خواهم نوشت

و شعري دوباره...

شعري لايق عشق...

لايق تو....
 
comment نظرات ()