شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٢
 
بايد مُرد و از ياد برد

خاطرات زيباي اندك را...

نمي دانم چرا "بسيار" از ياد مي رود

ولي "اندك" هميشه مي ماند...

بايد مُرد و از ياد برد...

بر اين ديوار سراسر تَرَك ،

قاب كدام خاطره را

توان ايستادگيست؟!

سرخي گلبرگهاي يادگاري را

تنها در هم آغوشي طوفان مي توان ديد...

روزي كه ساقه خشكيد ،

برگها ، سياهپوشِ هفتم گلبرگ بودند...

بايد مُرد و از ياد برد

گرچه شايد سالهاست از ياد رفته ايم...

در سياهترين پس كوچه هاي حافظه خدا...

همنشين اتفاقهاي نيفتاده

يا همسفره خوشبختهايي كه هرگز همسفره ما نشدند!!

كاش ساعت شني تاريخ سرزمين ما زنگ داشت!

شايد آنوقت خدا اينقدر خواب نمي ماند!...

آنچه مانده ، اندك است...

خوشه هاي گندم عقيم شده اند

از بسكه باد برخلاف رقصيدن آنها وزيد...

روشنفكران

سالهاست در حسرت قهرماني كه به "حضرت" بگويد:"شما" ،

شب هاي جمعه

بر گور انديشه هايشان

فانوس روشن مي كنند...

بايد مُرد و از ياد برد...

"بودم" مانند "وجدان" بي بهاست...

بايد از " هستم " گفت...

افسوس...

افسوس كه "نيستم"!...
 
comment نظرات ()