شب يلدا...

 
بيست و دوسالگی!...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٦
 
امروز بيست و دومين سال هم آمد!...

بيست و دوسال است من ايرانيم...

مي گويند آريا...

من عرب ديده ام!

فرزند كورش نه!

فرزند دهانهاي بسته!

گوشهاي شنوا!

عقلهاي مطيع!

انديشه هاي سقط شده!

آينه هاي شكسته!

...

امروز بيست و دومين سال هم آمد!...

بيست و دوسال است من ساكن اين خاكم!...

سرزمين من،

بزرگترين صحنه تئاتر دنياست...

اينجا همه بازيگرند...

حتي تماشاگران!!!

بازيگران،

از محمد تا ابليس!

گريم،

از من تا ايشان!

دكور،

از خدا تا هُبَل!

جلوه هاي ويژه،

از عصا تا غيبت!

موسيقي،

از آه تا زجه!

....

هرگاه "خودم" شدم،

كارگردان خشمگين از پشت پرده كات داد!

امروز بيست و دومين سال هم آمد!...

و من

بيست و دوسال است

براي نفس كشيدن،

براي آزادي،

دل تنگم!...

...

 
comment نظرات ()