شب يلدا...

 
در عدم هم ز عشق بويی هست...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۱
 
اولين بار كه پا در سالن تشريح دانشكده گذاشتم ،لرزيدم....حس خاصي بود ديدن پيكر آرام يك «مرده»!آنچه می خوانيد نوشتار آن احساس است...
:
نمي دانم چه حسي مرا در روزي كه نبايد، به طرف اتاق تشريح کشاند.تمام دوستانی که در رشته های غير پزشکی درس می خوانند بيش از همه در باره تشريح و جسد می پرسند.همه با ترس و واهمه ای توام با احساسی غريب از اين موضوع صحبت می کنند.هر سخنی در اين باره اين سوال را در من ريشه دارتر می کرد که واقعا اين همه ترس و واهمه از چيست؟!مگر در کل عالم ناتوان تر از مردگان هم چيزی يافت می شود؟!مگر نه اينکه مردگان را هيچ قدرتی نيست؟و مگر نه اينکه ميان يک جسد و تابوت آن از نظر توانايی هيچ تفاوتی وجود ندارد؟!پس چرا از مردگان می ترسيم؟چرا اين ترس را از زنده هايی که قدرت هر جنايت و خيانتی را دارند ، نداريم؟کنجکاوی يافتن پاسخ اين سوالها و حس غريبی که در ژرفای وجودم ريشه دوانده بود مرا به اتاق تشريح برد....
و آنجا هيچ نبود جز تختی فلزی و جسدی پوشيده در ميان پارچه های سپيد....بوی فرمالين فضا را پر کرده بود...وقتی پارچه ها کنار رفتند ، احساس کردم به پاسخ سوالم نزديکتر شده ام...
پوستی قهوه اي رنگ،چشمانی بسته و باد کرده و موهاي مشکی کوتاه شده ،تمام چيزی بود که پارچه ها پوشانده بودند...
احساس غريب داشت کم کم آشنا می شد...
کم کم می شناختمش...ترس نبود....يعنی ترس معمولی نبود....چِندِش هم نبود...آن لحظه نتوانستم تعريف مناسبی برای آن احساس پيدا کنم...اما کمی بعد انديشيدم تا بشناسمش...تا بفهممش...و فکر می کنم تا حدودی شناختمش...
آری...فهميدم آنچه ما را از ديدن مردگان بر حذر می دارد ترس از مرده نيست ، ترس از خودمان است...ترس از ديدن بدنی که ما را به آينده خودمان آگاه می سازد...ترس از رها شدن...رها شدن از يک غفلت طولانی که «خود» را برای ما با جسم مترادف می کرد.
ما می ترسيم،ما از آينده جسممان می ترسيم...ما از ناتوانی می ترسيم...آن هم موقعی که آينده جسممان که رودرروی ما مظلوم و ساکت خوابيده است، می نگريم....به بدنی که صاحب آن روزی راه می رفته،می ايستاده و می نشسته،می خوابيده و خواب می ديده،فرياد می زده،سخنش شنونده ای داشته و گوشش شنونده ای بوده،چشمانش قاب لحظه های ماندگار زندگی بوده،می گريسته،مي خنديده،عاشق بوده و به او نيز عشق می ورزيده اند،دوست داشته و دوستش داشته اند،دشمن بوده و دشمن داشته،سينه اش خانه محبت و نفرتبوده،مادری داشته که نه ماه اورا در گوشه جسم خود و چندين سال در گوشه روح خود می پرورانده،پدری داشته که روزها و شبها برای آسايش او تلاش می کرده و لبخند جسدی که امروز غمگين ولی آرام زير دست ما خوابيده است،خستگي را از تن او به در مي برده،خود او پدري بوده كه براي فرزندانش زحمت مي كشيده و يا مادري كه شبها تا سحر بر بالين فرزند تب كرده خود مي سوخته....شايد الان فرزندانش به دنبال اين بدن بي جان در جستجويند...شايد عكس او روزي در صفحه گم شدگان روزنامه چاپ مي شده...او نير مانند ما از كوچكترين خراشي بر بدن ،فرياد مي زده اما امروز....امروز جاي جاي بدنش جولانگاه تيغ هاي جراحيست و او حتي ناله اي نمي كند...
آري اين افكار است كه حس غريبي را در ما بر مي انگيزند...اين حس ، نوعي ترس است اما نه ترس از يك توانا و نه ترس از يك ناتوان، كه ترس از يك ناتواني ناخواسته و غير قابل گريز...
و وقتي مي توان از اين احساس ناتواني رها شد كه به خود بنگريم و به آن جسم بيجان...مقايسه كنيم...و بفهميم چيزي در ما هست كه در او نيست...چيزي كه به ما احساس مي دهد،فهم مي دهد،عشق و نفرت مي دهد....و اين زمانيست كه برجسته تر از هميشه مرز ميان روح و جسم خود را مي بينيم.اينجاست كه احساس مي كنيم با چشم نمي بينيم بلكه از چشم مي بينيم...مي فهميم كه همه چيز مي رود و من مي مانم...اين من با من قبلي خيلي متفاوت است...آري حس غريب نوعي ترس است...ترس از خاك شدن و اگر باور داشتيم اين جسم همين الان نيز خاكيست در دست كوزه گري به نام روح،ديگر ترسي باقي نمي ماند...
همه چيز مي رود و روح من مي ماند ، نه آن جامه اي كه مايه فخر و مباهاتم بود و نه آن سيمايي كه تپه مرتفع غرورم...هيچ يك نمي مانند...آن وقت است كه روح من در عالم روحاني و ياد من در عالم جسماني و جسم من در ميان خاك-و شايد هم در اتاق تشريح-جاي مي گيرد...
در اتاق تشريح مي توان خود را پيدا كرد ،مي توان خدا را شناخت،مي توان عاشق شد،مي توان عارف شد،اتاق تشريح كلاس معارف است....اتاق تشريح مسجد واقعيست...چه سجده اي بالاتر از سجده بر روح بلند انسان...
كاش صاحبان زور و زر اينجا بودند...كاش آنانكه در ميان توده اوهام گم كرده اند اينجا بودند و خود را پيدا مي كردند...اين كمك به پيدا كردن خود،خدمتيست از جانب يك مرده ،خدمتي كه شايد هزاران زنده از پس آن برنيايند...
در اتاق تشريح،«چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد...»در اتاق تشريح،«کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ،کار ما شايد اينست که در افسون گل سرخ شناور باشيم...»،در اتاق تشريح ، بايد«بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم...»و«روی ادراک،فضا،رنگ،صدا،پنجره،گل، نم بزنيم...»....
در اتاق تشريح بايد «پی آواز حقيقت برويم...».
اتاق تشريح جاييست که در آن از عدم به وجود می رسيم...جايی که در آن ثابت می شود :«در عدم هم ز عشق بويی هست....»...

آبان 1380


 
comment نظرات ()