شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۸
 

سلام! بازهم غيبت و ديرآمدگی!!دليلش هم واضحه ديگه!!امتحان و امتحان و امتحان!البته اين امتحان بيشتراز خودش،عذاب وجدانش آدم رو معذب ميکنه!...کلی حرف ناگفته و بحث نانوشته دارم ولی بماند برای بعد! فعلا يه يادگاري فی البداهه کوچک تقديم به دوست قديمی،

ش.ح....

:

زندگی ثابت است ،شايد...

ما می چرخيم!

صاف می شويم

صيقل می خوريم...

گاهی يک سنگلاخ

گاهی يک صخره

تکه ای از ما را می کند

ما تغيير می کنيم

نه می شناسندمان

نه می شناسيم!!

می چرخيم و می چرخيم

صاف...

صيقل...

و آنقدر اين بازی تکرار می شود

که يک روز باور نمی کنيم 'ما' همان 'ما' بوده ايم!...

ببخشيد....شما؟!....


 
comment نظرات ()