شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٩
 

سلام...امشب داشتم با يکی از دوستام حرف می زدم،بحث زندگی و زندگی کردن شد.گفتم من الان بعد از سه سال، دو سه ماهيه دارم می فهمم زندگی يعنی چی!تصميم گرفتم سخت نگيرم و از هرچه که دوست داشتنی هست لذت ببرم...البته تعريف لذت برای هرکسی فرق داره برای من زندگی کردن يعنی:

درس،ساز،مهدی،کسری،امير،مهرداد،شب يلدا،پيپ بعد از يه درس حسابی خوندن!،جيگر خوردن كنار رودخونه با دوستان،نوشتن،خوندن،گفتن و خنديدن،از ته دل قهقهه زدن....خلاصه خوش بودن و از لحظه ها استفاده كردن....آزاد بودن و به دلخواه كار كردن...بعد از سه سال سختی اينها رو زمانی به دست آوردم كه جنس مخالف رو از زندگيم حذف كردم!

سالهای سختی بود...از بهمن ۷۹ تا همين يكی دو ماه پيش...البته تجربه ها رو نميشه راحت بدست آورد....بهترين نوشته های من ،يعنی اونايی كه خيلی به دلم نشستن در همين دوران سختی سروده شدند....بارها گفتم كه من وقتی شاد هستم نمی تونم خوب بنويسم و همين عشق به نوشتن -و البته تلخ نوشتن-باعث شده بود مدتها در همين حالت باقی بمونم....اما حالا ترجيح می دم تموم دفترهام سفيد بمونن تا اينكه روزهای گذرای زندگيم با غصه سپری بشن...

در آينده نزديک از نوشته های گذشته بيشتر استفاده خواهم كرد...شاد باشيد و پيروز.....


 
comment نظرات ()