شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٧
 

خاك سرد بر چشمانمان بايد

چوب حراج سگان تازی را بر غزالكان آريايي.

اين است فرجام گوسفنداني كه گرگ را به شباني گزيده اند و آسوده مي خوابند...

دستهايمان مشت نخواهند شد

تا آرزوي سكه هاي همسايه را داريم

انديشه مان نخواهد باليد

تا عاشقي را از ترس سنگسار به پستوها مي كشانيم...

پايمان جز به پايمال ديگران بر نمي خيزد

تا ايستادن را به بهاي فرار مي فروشيم...

در پايان اين بن بست كه رسيديم -اگر رسيديم-

در ميان استخوانهاي غزالكان

حتي فرصت افسوس نخواهد ماند...

دستهايمان،

انديشه مان

و پاهايمان را به حراج خواهند گذاشت....


 
comment نظرات ()