شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٢
 

سلام...امشب با دوتا از دوستانم رفته بوديم گردش!!...جاي شما خالي خيلي خوش بوديم...كنار رودخونه...غرق در طبيعتی که غرق آدمها بود!!....اونم با دوتا رفيق هم حال و هم صحبت....وقتي برگشتم خونه تصميم گرفتم شعر زير رو كه سروده دو سال پيشه تايپ كنم و توي وبلاگم بذارم.....اين شعر رو خيلي دوست دارم ...سطرهايي كه با فونت كج نوشته شده اند تضمين از قطعه "همراه حافظ" استاد مشيري هستند...آخر اين شعر به نظر خودم يكي از راه رهايي از غصه رو مي شه پيدا كرد....راهي كه خودم به كار گرفتم و گرچه سخت بود اما در عوضش امروز شاد شادم....شاد باشيد....

:

دلم ميخواست گردون كام وا مي كرد و روحم را رها مي كرد....

دلم ميخواست فرداي محال از روي حالم پاي برمي داشت...

دلم ميخواست خون در جام جاري بود

به جاي نفي عشقم لفظ آري بود...

نمي گويم : دلم ميخواست بند از پاي جانم باز مي كردند

دلم ميخواست كمتر بر نيازم ناز مي كردند...

نمي گويم : دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود

دلم ميخواست بيرنگي جواب حرف آخر بود...

نمي گويم : دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود

دلم ميخواست هر آهي رها از داغ حسرت بود....

نمي گويم : دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند....

دلم ميخواست يك لبخند را درمان رنج راه مي كردند...

نمي گويم : دلم ميخواست عشقم را نمي كشتند...

دلم ميخواست خنجرها عيان بودند و جلادان اگر انسان نه ، يك دم مهربان بودند...

نمي گويم : دلم ميخواست يكبار دگر او را كنار خويش مي ديدم

دلم ميخواست از آن بوته پر گل فقط يك خار مي چيدم...

نمي گويم : دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت...

دلم ميخواست هستي مهربانتر گردنم از دار مي آويخت...

......

دلم ميخواست قلبم گريه سر مي داد و با فرياد ، مرگ خويشتن را خود خبر مي داد

دلم ميخواست غمها غصه مي ماندند ولي فرهاد ها يك لحظه وصف وصل مي خواندند...

....دلم ميخواست....

....

نمي دانم چرا اما من از اين قلب بيزارم...

من از درمان قلب خويش بيمارم!

نمي دانم...

دلم ميخواست از هركس رها بودم

دلم ميخواست از اين خواستن ها لحظه اي آزاد مي گشتم...

نمي دانم چه مي شد لحظه اي هم شاد مي گشتم؟؟!...

نمي دانم چرا....

اما....

دلم ميخواست....

تير ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و يك خورشيدي


 
comment نظرات ()