شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۳
 
سلام...الان خيلي از شمادوستان در دل طبيعت داريدنحسي سيزدهمين روز سال رو به در مي كنيد!
انشالا خوش بگذره...
منم مشغول ساز زدن و گوش دادن به كاست جديد استاد شجريان بودم...كاستي با نام "فريـــاد"...
با طرح جلدي فوق العاده از مژگان شجريان...
طرف دوم اين كاست شعري خونده شده از شادروان فريدون مشيري كه با حال و هواي من خيلي سازگاره...:

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي....!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم:
لب بامي ،
سر كوهي ،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه...!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايش به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "خفته ي چند"!
چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟!...

فريدون مشيري



خب...اينم از شعر...اميدوارم همگي روز خوبي رو گذرونده باشيد و سال خوبي هم در پيش رو داشته باشيد...
 
comment نظرات ()