شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۱
 

ما موميايي هاي معاصريم!

هزار سال خوابيده و بر نخواسته...

فرسنگها زير خاك سرد

به اميد بستري گرم در آسمان هفتم...

در جنگلهاي هميشه خزان

خش خش برگها را

نويد الهه بهار مي پنداريم...

كابوسهاي واقعي را

چشم در راه تعبير هاي رويايي نشسته ايم...

ما

فراريان از خاكيم و راندگان از آسمان

با ترازو هامان

خدا مي فروشيم ، در راه خدا!!

اشكهايمان

اقيانوس خواهد شد....

اما

هيچ صدفي از قطره هاي ما ، آبستن گوهر نمي شود

ما

گوهر خويش را به مرداب سپرده ايم!....


 
comment نظرات ()