شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۸
 

تقديم  به آنها که رفتند تا بمانيم،اما نه به هر قيمتی!

 

سجاده را جمع كن!

ميراث خون و شمشير،

نويد آزادي نمي دهد!!

اگر بخششي مانده باشد،

خفتگان را رويايي بيش نمي بخشند!

فرياد مردگان،

شاخه هاي خشكيده را هم خاكستر نمي كند

و ناله هاي ما

آتش نخواهد شد ميان اين همه برفهاي سياه!!

ناخداي اين كشتي

تا به اميد غرقه شدن به دريا مي زند

موجها گرسنه نمي مانند!!

باورمان تنها به خلوت يك باغچه مي ارزد!

من ،

ياس دارم،پشت ديوارهاي سيماني و نرده هاي بلند!

و همسايه ام،

يك شاخه گل نداشت براي فرزندش پشت ميله هاي سرد!

سجاده را جمع كن!

ميراث خون و شمشير،

نويد آزادي نمي دهد!!

اگر بخششي مانده باشد،

خفتگان را رويايي بيش نمي بخشند!

ما مي نشينيم به اميد آسمان

به اميد آنچه ما را نشاند!!

ما مي نشينيم

 به اميد ابرها

و تا كسي مي ايستد

صاعقه اي مي آيد

و ما به جاي ابرها گريه مي كنيم!!

ما مي نشينيم

و دوست داريم كسي

از گيلاسهاي باغ كناري

دزدكي سبدي بياورد تا لحظه اي شادي كنيم!!

ما دستهايمان را مشت مي كنيم

-نه براي فريادي-

كه مبادا سكه كوچكمان را نامحرمي به نگاهي بيالايد!!

آري....

ما مي نشينيم...

پاي سجاده هاي خون و شمشير،

دست بر آسمان،

دعاي باران مي خوانيم،

كسي بر مي خيزد،

صاعقه اي مي آيد

و ما، آرام،

-طوري كه هيچ كس جز خودمان نشنود-

مي پرسيم:

چرا باران نمي آيد؟؟!!!

ع.ر.ن


 
comment نظرات ()