شب يلدا...

 
ديوانه از قفس پريد...
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٩
 

دلم گرفت....وقتی فهميدم مرد دردمند صحنه های زندگی، ديوانه عالم نقابهای عقلانيت‌، حسين پناهی رفته....به همين سادگی...به همين زودی...

اصراری ندارم که آيا مرگ پايان کبوتر هست يا نه....ما چه کرده ايم  با کبوتر های زنده که حالا مرگ را در برابرشان حقير بدانيم....ما چه بوده ايم جز قفس و چه ديده ايم جز قفس؟ما چه هديه داده ايم جز آب پيش از ذبح و چه ديده ايم جز آنها که رفتند؟.....

حسين پناهی،عاشق کودکان ديوانه و انسانهای فراموش شده جامعه بود و راز آن را به پس از مرگش موکول کرد ...درد در چشمانش پيدا بود غصه از خنده هايش می باريد و مرگش در ۴۸ سالگی باور اينها را آسانتر کرد....

هرجا که هست به پاس اندوه چشمهايش شاد شاد شاد....

***و ما دوباره آرام خواهيم نشست ، در وبلاگها در رثای مردگان ‌،در اخبار از ترکشی بر ديواره حرم علی،در روزنامه از اشک آور اسراييليها و در راديو از بديهای دروغ خواهيم گفت....کمی آنطرف تر کسی هست و از درد فراموش شدن آرزوی مرگ دارد،ترکشی در بدن انسانی جدال مرگ و زندگی به راه انداخته،پدری از شرمساری خانواده اش آرام و بی صدا اشک می ريزد و واعظی بر منبری از شايستگی و تعهد می گويد....***

 

شب بخير آقای پناهی...........


 
comment نظرات ()