شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٧
 

تقديم به ***خودم***....فراموش شده اي ميان خاطرات كه به زندگي باز گشته است...

 

به بيابان بودنم خرده مگيريد...

تمام درختانم

قرباني بي رحمي آسمان شده اند...

به بيابان بودنم خرده مگيريد...

كه تا آخرين برگ سبز،

به سبزينه وفادار ماندم!..

و امروز هرچه هست ، خاك است وخاكستر...

و من ماندم  و من...

التماس آسمان ابري را

به اميد قطره اي زندگي ،

با مرگ فرقي ندارد...

من امروز

دل كنده ام از سبزينه ها

دل بسته ام به خاكي گرم يا سرد...

به كويري آسماني

نه آسماني ابري...

به خويشتن...

چشم از آسماني ابري برگرفته ام

و دل بسته ام به زلال بي آلايش شب

و عشقبازي نگينهاي طلايي سقف كوير...

به بيابان بودنم خرده مگيريد...

ستاره از ابر مهربان تر است!

و من

درمان تشنگي ام را

نه در التماس ابرها

كه در باور خويشتن يافته ام...

از چشمه هاي درون خويش

سيراب خواهم شد!!

 


 
comment نظرات ()