شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۸
 


ايستادگان بر سقف بهشت

چه حقيرند اينجا

و چينه پشت بام بهشت

چه كوتاه است!

در مكتب آسمانيان

سفره هاي شير و عسل

همه را به چشم ميهمانان سرزده مي بينند

اما آتش را براي ما

چه ميهمان نواز كرده اند!

دختران حجاز

چه خوشبختند

ديگر از رحِم به گورستان نخواهند رفت!

و ما آن روز كه زاده مي شويم

گويي سقط شده ايم!

ما

ديگر به سراغ گورستان نخواهيم رفت

گورستان را به نوزادانمان چشم روشني خواهيم داد!

گورستان از رگ گردن به ما نزديكتر خواهد شد

و خدا ،

در پس هفت آسمان تا روز قيامت خواهد خوابيد!

دختر همسايه

هر روز ره صد ساله طي مي كند!

اما

گيسوانش را هرگز سپيد نخواهم ديد!

او سالهاست كه بر سر رخت عزا پوشيده است!

چه خوشبختند دختران حجاز!

ميان سرخ و آبي و سبز!

ميان پايكوبي و عشق!

وما....

ميان يك گورستان قابل حمل،

شادمانه ترين لباسمان كفن است!...


 


 
comment نظرات ()