شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۸
 

نگو كه هذيان است،

...

به همان سادگي عشق حرام شد

كه خون حلال!...

نگو كه هذيان است،

كه حجره حجره انديشه ام

پر از فسيل سيبهاي ممنوعه است و سوراخ سوراخِ تيرهاي تيرباران!...

تاريخ اين ديار

پراز جاي دندان موشهاي گرسنه است

كه شكار شير هم شهوت خون آشاميشان را فرو نمي نهد....

نگو كه هذيان است،

قلمم به نامه عاشقانه نمي رود

عشق ، ديرگاهيست كه در گورستان غريزه به خواب رفته است....

عشق را

به خونخواهيِ هراس قصاص كردند...

مرا رها كنيد...

به خدايتان سوگند

مرا با الهه گان گناه تنها بگذاريد

تا دمي عبادت كنم...

نگو كه هذيان است،

واي اگر خدا در لحظه غفلت حوا خنديده باشد!

كه من گوشهايم

پر از زجه مادران است و خنده جلادان...

من در اين خيابانها،

در اين خانه ها،

بر اين بامها،

مرده مي بينم....

كشته مي بينم....

من

چشمهايم داغدار روانهاييست

كه به جرم نفس كشيدن

حلق آويز مي شوند...

نگو كه هذيان است،

داستان من و مرگ

قصه دو عاشق نبود....

ولي امروز

واي اگر همبستري گرمتر از خاك سرد پيدا شود!...

گذشته مان و خاطراتمان

جز حسرت هيچ نيست...

ما به حكم جاذبه حركت مي كنيم...

از امروز درس مي گيريم

بلكه فردا را چون ديروز بسازيم!!

نگو كه هذيان است،

تب گيرِ اين حقايق

چهارده قرن پيش از آنكه زير زبان من باشد

در دستان تو بوده است!!!....

 


 
comment نظرات ()