شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳٠
 

 

                                    

پشت ميز كتابخانه بيمارستان نشسته ام،كنار پنجره،چهار طبقه بالاي سرم،صدها تخت پر از بيمار....و روبرويم شهري پر از چراغهاي روشن...زير هر چراغ،انسانهايي كه هركدام روزي عاشقند،روزي عاقل...روزي شادند،روزي دلگير...روزي اميدوار،روزي نااميد...روزي خندان،روزي افسرده...

كنار دستم كتابي...پر از دردهايي كه بايد بداني تا ديگران را درمان كني!...اما هيچ يك درد من نيست...

درد من شايد بزرگترين درد دنياست،چيزي فراتر از بالا و پايين رفتن سطح يك هورمون يا مضرات سيگار!.

امروز دلم گرفته....نمي دانم چرا...بعد از مدتها امروز دلم گرفته... امروز فهميدم كه چقدر دلم براي "گرفتن" تنگ شده بود!....

پشت ميز كتابخانه نشسته ام،كنار پنجره، باد خنكي مي آيد...

pager بيمارستان تيم احيا را صدا مي كند...بخش قلب...

يك تخت خالي شد..و صد دل شايد مانند دل من گرفت...اما درد من چيز ديگريست...

پشت ميز كتابخانه نشسته ام،كنار پنجره،چراغهاي شهر كم كم خاموش مي شوند...زير هر چراغ خاموش انسانهايي به خواب مي روند كه هريك مي پندارند دردشان بزرگترين درد دنياست!...

پنجره را مي بندم...ديگر باد نمي آيد...سرم را روي كتاب مي گذارم...روي درمان درد مردمي كه دردشان بزرگترين درد دنياست!...سرم را روي كتاب مي گذارم و زير چراغ روشن كتابخانه مي خوابم....


 
comment نظرات ()