شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٥
 
بيست و يكسال پيش بود...
يعني فردا مي شود بيست و يكسال...
جان نداشتم...كسي بالاي سرم آمد..
مي گفتند اسمش "خدا"ست...
به من نگاهي كرد...لبخندي زد و نفسش را با قدرتي بيش از معمول بيرون داد...يك دفعه همه چيز عوض شد...شايد هم من عوض شده بودم...
گفت :چه احساسي داري؟
گفتم: كسلم...خسته ام...از بس در اين بستر خوابيدم حوصله ام سر رفته...مي خواهم كمي براي گردش بيرون بروم...
گفت:مطمئني؟!
گفتم :بله...راستش احساس مي كنم كسي بيرون منتظر منه...
گفت:احساست درسته اما مطمئن باش كه روزي دلت براي اينجا تنگ خواهد شد...
گفتم:از روز آغاز خلقت تا امروز اينجا ماندم...حالا مي خواهم كمي براي تفريح بروم بيرون...گرچه اينجا آرام است اما انگار كسي مرا صدا ميكند...بايد بروم...
گفت:برو...اما قبل از آنكه زمان بازگشتت برسد،برگرد...
خنده ام گرفت...با خودم گفتم حتما تا به حال كسي منتظرش نبوده تا دچار دلتنگي شود!...
متوجه پوزخندم شداما چيزي نگفت...
بيرون رفتم...
صدا را مي شنيدم اما گوينده را نمي ديدم...
گشتم...باز هم جستجو كردم...
كم كم داشتم به صاحب صدا نزديك مي شدم...
خيلي طول نكشيد...حدود نوزده سال!...نوزده سال جستجو در برابر قرنها آرميدن در بستر خدا زمان زيادي نبود...
تا اينكه...
تا اينكه يك روز صاحب صدا را ديدم...يعني چشمهايش مي گفتند كه او صاحب صداست...
نمي دانم چرا ديگر اصلا به حرفي كه مي زد توجهي نمي كردم...تنها به چشمهايش خيره شده بودم...
زيبا بود...
در دلم نشست...
شايد هم دلم را با خودش برد...آنقدر محو نگاهش شده بودم كه حتي معني بدرود را از ياد برده بودم...
كمي دير شده بود اما تازه فهميدم كه دلش براي همانجايي كه صدايش مرا از آن بيرون كشيد ، تنگ شده!! مي خواست برگردد...
او رفت...زود تر از آنكه مي انديشيدم...
و حالا پشيمانم از اينكه چرا بيست و يك سال پيش در شانزدهم فروردين بستر خدا را ترك كردم و به اين دنيا آمدم...
حالا شرمنده ام...
روي آن را ندارم كه پيش از آنكه مرا برگرداند ، برگردم...
اما هنوز پژواك اين سخن در گوشم مانده:...قبل از آنكه زمان بازگشتت برسد،برگرد...اين يادگار تنها چيزيست كه باقي مانده...
اين يادگار تنها اميد من است...
 
comment نظرات ()