شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٥
 

نمي دونم چطور شد در حالي كه چند روز ديگه امتحان مهمي دارم يه دفعه سر از بين خاطرات و نامه هاي عاشقانه دو سه سال پيش در آوردم!...
خيلي برام جالب بود ....توي تموم اون نوشته ها يك حس خاصي ديدم كه هنوز برام آشناست...
بين اون نوشته ها پر بود از شعرهايي كه گرچه كاملا فراموششون كرده بودم اما خوندنشون من رو دقيقا به حل و هواي اون روزها مي برد...حالا مدتهاست همه چيز تموم شده اما اين عاشقانه ها-كه بيشتر شبيه دردنامه اند- شايد سوژه هاي خوبي براي شب يلدا باشند...

:

من اگر مي خندم

نه ز سرشادي قلبيست كه خورشيد اميدش همه جا تابان است...

دل من خانه اما و اگرها شده است!

"...من در اين خانه اجداد چرا مي پوسم؟

و چرا جامه صد لايه مرا پوشاندند؟..."

من از اين دلهره ها ،دلتنگم...

شب اندوه مرا هيچ شهابي نشكافت...

واي مردم

به چه كس بايد گفت

دل تنها،تنهاست...

باز يك ناله افسرده مرا مهمان است

سفره ام باز تهيست

دل من تنگ قنوتيست به درگاه خدا

تا بپرسم از او

تو كجايي ؟ تو مگر در خوابي؟

كه دلم خانه اما و اگرها شده است؟

من در اين خانه اجداد چرا مي پوسم؟

و چرا واژه لبخند مرا مي دزدند....

....

۲۳/۷/۱۳۸۱

 


 
comment نظرات ()