شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
 

راست می گويند روز بارانی روز عجيبيست!...

 

ديروز ، پس از مدتها خشکسالی،

 

دلم برای تو تنگ شد!!

 

***

 

خيلی وقت بود دنبال بهانه می گشتم،

 

برای وزيدن در کوچه های خاک خورده خيال!

 

و شايد يک برگ خشکيده زرد،

 

بهترين بهانه بود

 

برای رقص با خاکروبه خاطرات!!

 

***

 

تو مثل دود سيگار،

 

تمام وجودم را می گيری،

 

تسخيرم می کنی،

 

زهرت را می گذاری،

 

آرام می روی

 

و من می مانم و يک پاکت خاطرات خاکستر شده!....

 

عليرضا نجفيان

۱۱/۲/۱۳۸۴

 


 
comment نظرات ()