شب يلدا...

 
به بهانه بودن!.....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
 

هفت روز هفته را

 

مثل غروب جمعه،

 

به دردی مبهم  سر كرده ام،

 

دلم برای كسی تنگ نيست!

 

درد بزرگيست...

 

زخمی

 

- نمی دانم كجا -

 

چركين شده، سر باز كرده،

 

و حالا

 

تمام احساسم بوی عفونت گرفته ،

 

به كفاره كدام گناه بی توبه؟!

 

به اجابت كدام نفرين؟!

 

نمی دانم....

 

تنها می دانم

 

دلم برای ’‌‌‌’هيچ كس‘‘  تنگ است!......

 


 
comment نظرات ()