شب يلدا...

 
 
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۸
 

ياد ما

ساحلي شنيست....

زيباترين نقش را

ارزان به موجي مي سپارد!

و خود پر از شن مي شود!

ياد سپيد آزادي

پر از ماسه و صدف،

بازيچه كودكاني مي شود

كه عشقشان ساختن قلعه ايست

تا دوستي كه مدادشان را برداشته در آن اسير كند!....

ما،

مسموم بردگي هستيم!

***

دريغ از عقابي

كه كركسها مستانه به گردش پر گشايند

دريغ از عقابي كه براي بچه كركسها

عمري با كركسها درافتد

و باز خود را در حصار آنها بيند!...

***
بشکن!

سخت است ميان كفتارها !

ميدانم!

حتي به خاطر كلاغها بشكن!

بشكن تا بماني!

شاه وار!

نه چون مليجكي رنجور...

كه اين سلطان

به جان كندن تو زنده است!

***

تو بت نيستی!

اما ما

بت پرستانی هستيم بی وفا تر از ابراهيم و مغرور تر از نمرود!

خدا را به لقمه نانی می فروشيم!

و تورا

به هراسی مضحک!

***

برای ما نرو

برای خودت بمان!

اينجا حتی در تابستان

هرکس کلاهش را با يک دست محکم چسبيده

با دست ديگر

در هوس کلاه ديگريست!

و تو اينجا

از بهار ميگويی!....

برای ما نرو...

برای خودت

بمان!!

***

برای من که بار گناهم آنقدر زياد است

و کوله ام

پر از بی وفايی و رفاقت های نيمه،

تو تنها

آينه دق بزدليهايم خواهی شد!

بت شرمساری من،

برای خودت بمان!

من از بی لياقتی می ترسم!....

 


 
comment نظرات ()