شب يلدا...

 
هنوز زنده ام!....
نویسنده : تنهايي در شب يلدا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۸
 

دو ماه و انديست ننوشته ام!...

نه در شب يلدا نه حتی بر تکه ای کاغذ...

راستش کم کم باور کرده ام که ريشه های عشق خشکيده اند...ديگر دل گرفتگی ها به سبک سابق نيست...من هم که باشم،شعر ياری نمی کند...

آرام شده ام...اما هنوز پر دغدغه...مثل يک دريای خشکيده...نه موجی نه طوفانی نه غرق شدنی!....

اما انگار کسی برای آسمان داغ دل من هم دعای باران می خواند...

باور دارم...

محکم تر از قبل...

به همان محکمی که خشکيدن عشق را...

همه چيز آرام آرام خوب می شود...اگر فرصت کنيم!...حتی عشق...بدون شيمی درمانی!...

اين يادداشت را نوشتم که بدانيد هنوز زنده ام!...البته اگر هنوز به شب يلدا سر می زنيد!...

باز خواهم گشت...پيش از مرگ!... زودتر از اين؟!

.....

باور دارم که اينجا باز هم باران خواهد باريد...

او هنوز دعای باران می خواند....

بامداد ۱۹ آبان ۱۳۸۴ 


 
comment نظرات ()