چه مي گويي از بهار؟

تو كه مي داني بهار براي من فصل پژمردن است...

من ، بامدادان به خيال تو سلام مي كنم

و شب

در آغوش خيال تو آرام مي گيرم...

چه مي گويي از بهار؟

بهار من آن لحظه هاي خيرگي بود...

آن لحظه هاي نوشيدن صداي تو

آن اضطراب انتظار

آن لبخند هميشه بر لبان تو جاري

آن لحظه بي نظير لمس دستهاي مهربانت در آغاز هر ديدار...

بها من

افسرد...

مرد...

دو و چهل و چهار دقيقه بامداد...

بامدادي كه هيچ خورشيدي به طلوع، روشنش نكرد...

مرا با اين خزان تنها بگذار...

شايد كه ببارد باران....

 و تو مي داني كه باران يعني چه....

ديگر از بهار نگو....(مي داني كه چرا)

مرا ، خزاني باراني آرزوست....

بگذار آسمان ببارد....

و تو مي داني كه باران يعني چه....







/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بارون

خوشحالم...سکوت تو يعنی انباشته نبودن دل...نه فراموشی.....

رضاي...

انگار هرچي ميگذره،دل كندن سخت تر ميشه...باورم نمي شه يه روز غريبه بشي...بشي"شما"..."تو"يي كه صدات آرامشم بود...نگاهت آرزوم...بودنت دلگرمي... حالا 24 روزه كه نيستي... شايد باورت نشه...اما امشب...راس ساعت خداحافظي،باز اشك امانم نداد.... چقدر دلم تنگ شده... واسه ديدنت.... دارم مي ميرم واسه شنيدنت....بارها تا لبه پرتگاه عهدشكني رفتم اما...تو تاب آوردي پس من هم محكوم به تحملم... دلم برات تنگ شده...سخته كه اينقدر بي خبر باشم.... حرفهايي هست كه بايد فقط براي تو گفت يا از تو پرسيد...اما...وقتي تو هم نمي شنوي و نبايد بشنوي.... باز مي نويسم و پاره مي كنم...

بارون

دوران اندوه را طی می کنيم...غمگينيم...بيماريم...به خاطر از دست دادن اميدها...آرزوها...به خاطر نبودن فردی آرمانی و بی کم و کاست که در ما متولد شده بود...چطور ميشه به آرامش رسيد...شايد آرامش جايی بيرون از دايره های ذهنی ماست...روزها می گذرند...شب ها از پی هم...و من هنوز پرم از آخرين نگاه تو که از پشت دوربين به من هدیه کردی...آسمان ابری است...شايد هم ابرها ببارند...تعجبم که مرداد را چه می شود...گاهی هرچند روز ابری می شود و گاهی هم می بارد...فصل گرم به خزان بارانی ما بدل گشته...نه؟ بايد تاب آورد...بايد...

رضاي...

اين عصرهاي دم كرده انگار دست اندتخته انذ دور گردنم تا خفه ام كنند.... يادش دخير دستهاي تو روي شانه هايم...چشمهايت خيره به چشمهايم و لبهايت سرچشمه لحشه هاي ناب فراموش نشدني.... چه دروغيست كه مي گويند از دل برود هر آنكه از ديده برفت....تو انقدر در دل جا كرده اي كه ديده جز ديدار تو را به ديدار معنا نمي كند... سخت است....مي دانم كه مي داني اما نمي داني كخ "چقدر " سخت است... براي من كه دستهايم ميهمان مهرباني تو بود، حالا با اين سفره خالي چه بايد كرد؟.... لعنت به اين عصرهاي دم كرده ....به اين شبهاي تمامشان ياد آور لحظه بدرود.... آخرين لحظه را كه ثبت كرده ام، حتي بدون عكس هم از نظرم نمي رود.... ميداني كه..... دوستت دارم....هنوز و تا هميشه....

بارون

می دانم سخت است....حتی می دانم که چقدر.......

می دانم سخت است.... حتی می دانم که چقدر...

ساغر

چه گفت و شنود جالبيه ها...

نريمانی

قالب جديد مبارک

نريمانی

روز پزشک به شما پزشک عزيز مبارک. ببخشيد بابت يک روز تاخير

رضاي...

باورت مي شود؟ باورت مي شود اگر كسي بگويد آن روزهاي خوش را از ياد برده ام؟!.... روزگار غريبيست...