برای تمام روزهایی که ترسیدیم از عاشقی

      
   
تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم از نگاههای مردم شهر

که سالهاست چشمهایشان گور ِ رنگ است

روزهایی که دوست داشتن را کفاره می گرفتند و ریا را صله می دادند

تن ها ، سفره تازیانه تازیان بود و سرها

جولانگه سنگهای سنگسار...

دفتر خاطراتمان ،خاکستر

پنجره ها ویران

دیوارها بلند

سرها، بر دار

سیمان ، گران

ایمان ، ارزان

اما هیچ نمازی قضا نشد و هیچ نشئه ای درد خماری نکشید!

....

تمام این روزهای خونین

لیاقتم هشتاد تازیانه بود تا از یاد نبرم نگاه مردم شهر را.... !

تمام این روزها ،ترسیدم از عاشقی

ترسیدم...

علیرضا نجفیان

/ 2 نظر / 12 بازدید
دریا

هنوزم بعد اون همه سال بازم از عاشقی می ترسم ،حتی الان که از همه کس و همه چیز ازاد شدم بازم می ترسم ..اما اینبار از خودم!

مادر

عشقیکه ترس داره باید فقط یه گوشه قایمش کرد وشبا تو خلوت براش لالایی گفت.(دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.)