براي 29 تير 86 ، دو و چهل و چهار دقيقه بامداد

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8



هفتمين روز تنهايي...

نه صدايي...
نه پيامي...
نه اميدي...

بايد باور كنم...

مثل مرگ كه باورش سخت است...

هفت روز است كه چشم مي دوزم به صندلي كناري ام...

دست مي كشم....بو مي كنم....

باورم نمي شود هفت روز پيش را...

هفت روز گذشت...
براي من كه به ثانيه ها دل مي بستم، هفت روز يعني....

هرگز گمانم به اين روزهاي افسرده نمي رفت...

هفت روز گذشت....به چه سختي...

هفت روز ديگر هم مي گذرد...
و من فراموشتر مي شوم...


داستان من تكرار دو جمله است،
كه سالهاست به شنيدنش عادت نكرده ام:
"يك نفر مي آيد
يك نفر مي رود"...
افسوس...
من هميشه آن نفر دوم بوده ام...


هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
هفت روز ديگر...
....
...
..
.

...


5 مرداد 86



/ 3 نظر / 3 بازدید
بارون

لحظه های بی شکيب تنهايی... اينک اين جا شعر و ساز و باده آماده است...من که جام هستيم از اشک لبريز است می پرسم: در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد؟ با فريب شعر بايد زندگی را رنگ ديگر داد؟ در نوای ساز بايد ناله های روح را گم کرد؟ ناله می تراود از در و ديوار...اما آسمان سراپا گوش و خاموش است...

سرداب

هفت، هفت، هفت تکرار ، تکرار، تکرار باز هم تکرار سال بعد باز هم به این پنجره نگاه خواهی کرد

....

و سالهای بعد از آن ...