ياد ما

ساحلي شنيست....

زيباترين نقش را

ارزان به موجي مي سپارد!

و خود پر از شن مي شود!

ياد سپيد آزادي

پر از ماسه و صدف،

بازيچه كودكاني مي شود

كه عشقشان ساختن قلعه ايست

تا دوستي كه مدادشان را برداشته در آن اسير كند!....

ما،

مسموم بردگي هستيم!

***

دريغ از عقابي

كه كركسها مستانه به گردش پر گشايند

دريغ از عقابي كه براي بچه كركسها

عمري با كركسها درافتد

و باز خود را در حصار آنها بيند!...

***
بشکن!

سخت است ميان كفتارها !

ميدانم!

حتي به خاطر كلاغها بشكن!

بشكن تا بماني!

شاه وار!

نه چون مليجكي رنجور...

كه اين سلطان

به جان كندن تو زنده است!

***

تو بت نيستی!

اما ما

بت پرستانی هستيم بی وفا تر از ابراهيم و مغرور تر از نمرود!

خدا را به لقمه نانی می فروشيم!

و تورا

به هراسی مضحک!

***

برای ما نرو

برای خودت بمان!

اينجا حتی در تابستان

هرکس کلاهش را با يک دست محکم چسبيده

با دست ديگر

در هوس کلاه ديگريست!

و تو اينجا

از بهار ميگويی!....

برای ما نرو...

برای خودت

بمان!!

***

برای من که بار گناهم آنقدر زياد است

و کوله ام

پر از بی وفايی و رفاقت های نيمه،

تو تنها

آينه دق بزدليهايم خواهی شد!

بت شرمساری من،

برای خودت بمان!

من از بی لياقتی می ترسم!....

 

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
strider994

ديگر شجاعتی نمانده...گويی آزادی توهمی بيش نيست

گنجی

آخ که چه قد .... گاهی اوقات فکر میکنیم روشنفکریم. گاهی فکر می کنیم خیلی با دیگران فرق داریم. گاهی فکر می کنیم باید گفت تا..... ...و من گاهی فکر میکنم خیلی اح...اح...مقم!! ......................... راستی یه سؤال! .... گنجی با کیه؟؟؟؟؟؟

North Star

خدا را به لقمه نانی می فروشيم! ..........................تو تنها ......... آينه دق بزدليهايم خواهی شد!............. بت شرمساری من،.............. سلام اولین بار که اومدم متن فوق العاده است .

امیر

خيلی لذت بردم.دمت گرم و دلت خوش!

ناصر

عالي بود ... يه لينك باشه طلب شما ...

KIANA

مثل هميشه عميق و تاثيرگذار.به خصوص قسمتهای پايانی

نیمکت چوبی

خيلی وقته که از نوشته خبری نيست. دستم ديگه با قلم و قلم با دستم غريبه شده اند انگار. چند خطی آماده کرده بودم امروز برای نوشتن. با خوندن سطرهای زيبای نوشته ات اما..!!! ديگه نمی تونم بگذرم! ديگه نمی تونم بی تفاوت بگذرم! تمام حرف مکه برای من یک چیز بود؛ « که عوام زده نباش! خودت باش! و در خودت بزرگ شو!» و با این صدا که مدام توی گوشم زمزمه می شه دیگه نمی تونم مثل روزهای قبل بنویسم. ديگه نمی تونم قلم سرکشو رام احساسات خام کنم.. نمی تونم! بازهم چيزی ننوشتم. گمونم اينطوری بهتر باشه. چه کار بايد کرد؟!!!

alireza

حيف که عکست باز نشد مطلبت خيلی خوب بود

محسن داودی

چه لذتی داره بعد از مدتها سری به آرشيو بزنی و از روی پيغامهای اوونا بتونی باز بهشون دست رسی پيدا کنی .. از اوون جالب تر اينکه ميبينی که با استواری تمام ادامه داده اند و کاش هميشه اينگونه باشد . کارتان را خواندم . راستش اگر من جای شما بودم برای اينکه بتوانم جامه ی شعر را برای اين نوشته بپوشانم کمی به آن رنگ و جلای بهتری ميدادم و کمی اضافات را که به هر حال مخاطب خود آنرا قيچی ميکند به خاطر شعر خودم کم ميکردم . موفق باشی