سرم سوت مي كشد

آرام مي روم كنار

قطار خاطرات،از روي افكارم مي گذرد

***

ايستاده ام كنار خيابان

به بستني ام زل زده ام

و به اين فكر مي كنم كه هرچه با ولع تر ليس بزنم زودتر تمام مي شود!

زماني مي فهمم دير شده است

كه بستني قطره قطره روي زمين مي چكد

و اشكهايم ، قطره قطره روي بستني هاي آب شده!...

***

سرم سوت مي كشد

يك عالمه فكر ، مثل كوهي كه ريزش كرده ريخته وسط مغزم!

هرچه دارم آتش مي زنم

اما قطار خاطرات، باز مي آيد

انگار از روي يك بالش پر قو،

از روي افكارم مي گذرد!...

***

چقدر بستني دوست داشتم...

***

دلم مي خواهد كمي فكر كنم....

عليرضا نجفيان
1386/2/16

alireza najafian




/ 10 نظر / 2 بازدید
سونـــــــــيـــــــــــا

آتش نزن داشته هايت را که همين داشته ها در اعماق دريا ها خانه ای می سازد برايت بلورين...خانه ای مشرف بر خيابانی شنی...که هر غروب ماهی طلايی زيبايی به ديدارت می آيد...و برايت شاخه ای سرخرنگ از گل ها ی مرجانی به ارمغان می آورد...بسترت آبی تر است از آبی ملايم دريا...پريان دريايی ترانه خوان و در غوغا همنفس تواند با صدفهای پر ز مرواريد و بر فراز سرت اگر بالا را نگاه کنی امواج ملتهب دريا خروشانند در دل شب...دور کن افکار تيره را...

سارا

کاش من جای اون بستنی بودم دکتر جون... بابا به خدا خيليه آدم انقدر کم لطف باشه. يه ايميل ناقابل مگه چقد وقتتو می گيره!

سارا

اگه خواهش کنم چی؟ اگه تمنا کنم؟ اگه التماس کنم!!!

شراره

سلام. به غیر از عکاسی نویسنده خوبی هم هستی. بابا هنرمند.......

سايه

تا حالا شده وقتی بستنی ميخوری داغ داغ شی!انگار سر تا پا تب داري؛بستنی قطره قطره ميچکه رو زمين آخه دستات خيلی داغ شده٬ اونوقت از خودت میپرسی چرا دارم ميسوزم!

سارا

سلام. من نمی دونم چيکار بايد کرد شما راضی بشين دو کلمه واسه کوچيکتون بنويسين!!

سارا

شراره خانم گفتن عکاسی! شما عکاسی هم می کنين؟

سخت گير

زمانی فکر کردن هم بخشی بود و حالا من بخشی و هنوز هم هيچی ...

سارا

چرا چيزی نمی نويسی؟! جرات نمی کنم چيزی بنويسم