كسي از ما اجازه اي نگرفت...

و ما رخصتي نداديم براي بودن...

شايد يك بوسه آتشين....يا نگاهي شهوت آلوده،لباس عشقش برتن....

و لمس گرم آدم در بستر حوا....

و چشمهاي بسته حوا در آغوش آدم....

كسي از ما اجازه اي نگرفت...

و ما رخصتي نداديم براي بودن...

آدم خواب هابيل را ميديد...

و حوا قابيل را زاييد...

آدم و حوا چه آسان سياهي سرشت قابيل را از ياد بردند...

اما طعم شيرين آن شهوت عشق پوشيده

سالهاست كه زير زبان ما مانده....

كسي از ما اجازه اي نگرفت...

و ما رخصتي نداديم براي بودن...

ما نيز

در بستر حوا و آغوش آدم

اجازه نخواهيم گرفت از آيندگان....

اينست سرنوشت....

اينست شهوت عشق پوشيده!....

                                                         عليرضا نجفيان
                                                          25 مرداد 85

/ 3 نظر / 8 بازدید
کولی

آخ که من هوای اينجا رو جقدر دوست دارم

شادی

هااااااااااااااااااا نظرم را پيشاپيش گفته ام

بهشید

سلام رضا جان...شعرت بسيار عالی و قوی بود....شعرت آدمو تکون ميده!کاش داييم بود و نوشته هاتو ميخوند...کاش خودت دنبال چاپشون بودی....تو يه شاعر کامل با يه ذهن خلاق و قوی هستی و شعرات بی عيب و نقصه، پس این اقدامو انجام بده و شعراتو انتشار بده اونوقت خیلی ها می خونن ....حيفه که همين طوری فقط اينجا بنويسی...تو حالا قابليت اينو داری که هر صاحبنظری شعراتو بخونه.....پس تصمیمتو با قاطعیت بگیر...من منتظر این روز هستم بی صبرانه....با آرزوی موفقيت برای تو....