دریغ از تو...

 

دریغ از تو
اگر غروب کنی
پشت حجره های خمس و ریا!
شاید پشت کوه ها...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که نه نماز خوانده اند
نه دروغ گفته اند...
شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
نه شراب نوشیده اند
نه خون!
مردمانی که مردمانند نه نردبان
نه پله می شوند
نه پای می گذارند تا بالا روند...

شاید پشت کوه ها
مردمی باشند
که به رویش یک درخت سوگند می خورند
به مرگ یک قمری اشک می ریزند
و چشمه از زلالشان شعر می گوید...

دریغ از تو...
دریغ از غروب در این شهر...
دریغ از غروب در این آسمان بی ستاره!....


علیرضا نجفیان
18 تیر 1387

/ 4 نظر / 9 بازدید
رضا

رضا جان سلام بنده ( یعنی اون یکی رضا ) خیلی خیلی خوشحالم کردی که اومدی میدونی که از چهار نظر مشابهیم ! همشهری هستیم هم رشته ایم و همنامیم و البته وبلاگ نویس . خیلی خیلی خوشحالم که بعد از این همه مدت خبرم کردی . سالگرد هیجده تیر همیشه گرامی باد . شعرت حقیقتا دلنشین بود و بیاد دل ما دستمریراد . بله می بینی که همچنان مینویسم برای دل خودم ! راستی میدونم که فارغ التحصیل شدی درست میگم ؟ خیلی خوشحال میشم ببینمت .

آروغ

دریغ از ما که بی عاطفه عاطفه هایمان را حراج کردیم به چوب خطی که روی دایره ای بدون قطر می زدیم رفیق دلخستتم....

سونیا

این همه غروب غروب من گم می شود از پنچره ای باز روی سرزمین شاعرانه رویاهایت بال می اندازدکبوتر و پناه غروب و غم می شود بمان و از زلال شعرها بگو برای شراب سرچشمه ها ...

سرداب

و تو از تمام روزهای رفته که تاب آوردی ماه را آرزو می کنی خانه را ماه را آرزو می کنم ماه سبز را که سبز می درخشد هیوا مسیح