به بهانه بودن!.....

هفت روز هفته را

 

مثل غروب جمعه،

 

به دردی مبهم  سر كرده ام،

 

دلم برای كسی تنگ نيست!

 

درد بزرگيست...

 

زخمی

 

- نمی دانم كجا -

 

چركين شده، سر باز كرده،

 

و حالا

 

تمام احساسم بوی عفونت گرفته ،

 

به كفاره كدام گناه بی توبه؟!

 

به اجابت كدام نفرين؟!

 

نمی دانم....

 

تنها می دانم

 

دلم برای ’‌‌‌’هيچ كس‘‘  تنگ است!......

 

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره سبز

سلام ،،جانا سخن از زبان ما ميگويی ،،،وبه قول شريعتی «زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم ،خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟...»سبز باشی.

ایلیا

کاش من آن هیچ‌کس ِ‌ همه‌کس‌اَت باشم. یاد نوبت عاشقی مخمل‌باف افتادم : صادقانه‌ترین نامه‌ها آن‌هایی است که برای هیچ‌کس نوشته می‌شوند! ... ( هیچ‌کسی که همه‌کس و همه‌ی دارایی آدم است گاهی ) کوچکترینت : ایلیا ... یا حق ...

بهشید

چون نيست کسی در دو جهان دمسازت/کس نتواند شناخت هرگز رازت// در حاضريت ز خويش غايب شدم/ای حاضر غايب ز که جويم بازت....///سلام رضا جان...شعرت بسيار زيبا و عميق بود...يا حق.

زهره

من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم. بسیار زیبا و دل انگیز می نویسید. موفق باشید.

علی

سلام بر يلدای تمام ناشدنی خودمان! سربزنی خوشحالم می کنی !

علی

راستی ! رو سر بنه به بالين رو مثه شما گذاشتم به عنوان نوشته ی متحرک وبلاگم ! دستم به مولانا نمی رسيد گفتم اجازه ش رو از شما بگيرم‌! ( به پاس اخلاق مداری و امانت داری اطلاع دادم ! )

ایلیا

خسته نباشی انقد زودبه زود به روز می کنی

dadarkk

بر دیواره دیوار ما برگ سبزی می سوزد و خشتها محکمتر می شوند باید گسست آشوغ همسفرم...! می نویسم از تو...!