چراغها را روشن كردم....

پنجره را گشودم...

پرنده اي روي شاخه نشست...

عاشقانه نگاهش كردم تا از زيباييهايش شعري بسرايم...

كسي آمد...

سنگي برداشت...

وجود من سراسر هراس شد...

سنگ را پرتاب كرد...

پرنده پريد...

پنجره شكست...

اما چراغ هنوز روشن مانده بود...

پنجره شكسته را بستم...

پرده ها را كشيدم...

و چراغها را خاموش كردم...

.....

شعري درباره " فوايد قفس " خواهم سرود....

/ 24 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضوان

سلام. دلم برای پرنده ميسوزه که تکليف بودن و نبودنش دست خودش نيست..

داستان‌گو

اين جمله: “وجود من سراسر هراس شد...”/ به كل شعر نمي‌خوره/ اضافه داره/ بايد كوتاه بشه/ منتظ شعر قفس‌ات هستم/ ارادتمند/.

Emam Amir

سلام. اومدم بازديدتون رو پس بدم. موفق باشيد.

Darvish

سلام... از اينکه ديدم به زئوس رفتی و نظرت رو نوشتی ممنونم و خوشحال ميشم که راهنمايی کنی تا يه وبلاگ خوب باشه .... بازم ممنون يا حق

anita

kheyli khosh halam ke be weblogam sar zadi movafagh bashi

RadioIRAN

اشعارت واقعا زيبا هستند ... حرف ندارن ... من که از خوانندگان هميشگی وبلاگت شدم ...

mina

سلام واقعا زيبا مينويسی خيلی دوست دارم اينجا بيام..........................

گل سرخ

سلام...من از طريق خلوت گزيده با شما آشنا شدم.....اينجا زيباست.موفق باشی

سپهر

خط اخر خيلی بجا بود.....شاد باشيد

مجهول

من بودم يه شعرم در مورد فوايد پليس می نوشتم! بابا زنگ بزن ۱۱۰ بياند اين ديوونه ی سنگ پرون رو ببرند!