يازده...دوازده....سيزده...چهارده...

If you can not see correctly:

Select VIEW item from the top menu, then select ENCODING, choose Unicode UTF-8



حرفهايي هست

كه تنها با كاغذ سپيد مي توان در ميان گذاشت...

"يادش بخير"

تكه كلام اين روزهاي كسالت بار است...

هم زود مي گذرد ،هم دير...

سخت است ...

سخت است وقتي چشم مي بندم، نمي دانم در چه حال هستي

و وقتي چشم باز مي كنم

نمي دانم به چه مي انديشي...

***

حرفهايي هست

كه تنها با كاغذ سپيد در ميان مي گذارم

تكه تكه اش مي كنم

كمي آرام مي شوم...

اما باور كن

من هرگز انسان فراموشكاري نخواهم بود...

***

در اين روزهاي ساكت و بي رنگ

تنها آرزويم،

فرداييست رنگارنگ براي تو

كه مهربانترين بودي...

/ 2 نظر / 4 بازدید
بارون

بهار را باور کن... اين را فريدون مشيری می گويد! شهر را گويی نفس در سينه پنهان است...شاخسار لحظه ه را برگی از برگی نمی جنبد...آسمان در چارديوار ملال خويش زندانی ست...روی اين مرداب يک جنبنده پيدا نيست...آفتاب از اين همه دلمردگی ها روی گردان است....بال پرواز زمان بسته است. هرصدايی سر در گريبان است. آسمان شعرت از نغمه ها سرشار باد. ای تپش های دل بی تاب من...ای سرود بی گناه يها...ای تمناهای سرکش ...ای غريو تشنگی ها...در کجاي اين ملال آباد من سرودم را کنم فرياد؟ در کجای اين فضای تنگ بی آواز من کبوترهاي شعرم را دهم پرواز؟ بهار را باور کن...بهار رنگارنگ در انتظار توست...

سرداب

زمان غارتگر غریبیست ... همه چیز را بی اجازه می برد ........... خیلی حرفها را با کاغذ سپید هم نمی توان گفت ....