شعر هايم پژواكي ندارند...
مثل دشتي كه كوهي حصارش نيست...
و هيچ ردي، جاده اش نمي شود....
مثل دشتي كه ده قدم انطرف ترش بوي فراموشي مي دهد....

شعر هايم پژواكي ندارند...
در باد سردِ گذرا، متلاشي مي شود
زوزه اي مي گردد
كه تنها براي رقص مواج ريگها به كار مي آيد...

شعر هايم پژواكي ندارند...
من تا كي مي توانم پژواك دل خويش باشم؟...تا كي...

داستان مرا به من وا ننهادند كه پايانش را خويشتن بنويسم...
من
امروز دفتري نو مي خواهم  و داستاني نو...

اما افسوس كه اگر هزار دفتر هم بنويسم
شعر هايم هديه به ريگهاي مواجيست كه تنها با زوزه هاي باد مي رقصند...
شعرهايم كه در باد، زوزه اي مي شوند...
ريگي با  آنها مي رقصد
اما...
افسوس كه پژواكي  ندارند....


عليرضا نجفيان

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بارون

ديگه نمی تونم...نه ديگه نه...نه صبورم نه سنگ می دونی... نمی خوام بميرم...باکه بايد گفت؟‌کجا بايد صدا سرداد؟ در زير کدامين آسمان...روی کدامين کوه؟ که در ذرات هستی ره برد توفان اين اندوه...که از افلاک عالم بگذرد پژواک اين فرياد...کجا بايد صدا سرداد؟ بگو...نمی خواهم بميرم با که بايد گفت؟

رضاي...

....

وحید

موزیک وبلاگتو خیلی دوست دارم . وبلاگم که کشف شد ، تا بعدی چی باشه

بارون

بگو...خواهش می کنم

رضاي...

.... ......... .. ............... ........... .............. .. . .... ......

بارون

رضای...دوای دردم تنها يک کلام بود...عادت به دريغ نداشتی! من برای تو اما فرياد می زنم...

رضاي...

من دريغ نكردم....تو خواستي...من مثل هميشه تسليمم...مثل هميشه....تو سكوت خواستي و خموشي...و من باز تن مي دهم به خواست تو...هرچند دوري...هرچند مي خواهي غريبه باشي...من تسليم توام...به احترام روزهاي خوش زندگي...بگذار تسليم بمانم...بگذار خاموش باشم...

بارون

روزهای خوش زندگی چنين چهره ای نداشتم...چنين مات...پژمرده و تکيده...چشمانی چنين بی فروغ و لبانی چنين تلخ و بی ترانه. آن روزهاي خوش زندگی چنين دستان نحيف و لرزانی نداشتم...چنين تهی...بی رمق و خشکيده. آن روزهای خوش زندگی چنين دلی نداشتم...بی روح...چنين بی هياهو...هرگز خيالم آگاه نبود از دگرگونی... به راستی در کدام آينه گم شد چهره من؟؟ ... در ذهنم کوچه ای ست باریک به نام مرگ...و من از آن می گذرم همانگونه که از آب... ....

پژواک شعر .چرا پژئاک می خواهی برای آنچه که از دلت بر ميآيد .بر دل می نشيند در دل جاری می شود و در آن می ماند اگر پژواکی نيست بدان که ماندگار است

سرداب

پژواک ...پژواک ..پژواک . سردم است سرد خرابيم از پژواک لحظه هاست ...لحظه ها ...لحظه ها ..لحظه ها. ...................................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!