كسي نمي آيد...

ايستاده اي منتظر....

سواري....صدايي...نگاهي....

همه چشم دوخته اند بر آسمان ابري...

باراني نيست تا به بهانه چشمي تر كنيم...

و سنگي نه حتي كه مرثيه مظلوميت بخوانيم....

ايستاده اي....

تنها و تنها و تنها....

اين چندمين روز است....يا چندمين سال....

كسي نمي آيد كه تورا ميهمان نگاهي كند....

اما هميشه ميهمان سرزده سفره حقارت و غرور همگاني....

ايستاده اي منتظر...

كسي نمي آيد....باور كن....

خورشيد هم حتي از اين هرزگي خسته شده...


تا پر نگشايي ، آسمان از وسعت بالهاي تو هم كوچكتر خواهد بود...

عليرضا نجفيان

9شهريور 85

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
سونيا

سلام قربان خيلی وقت بود که بهت سر نزده بودم. نمی دانم چرا. کاش می توانستم کاری کنم از پشت حصارت بيرون بيايی. من که می بينی آن من قبلی نيست. خيلی خسته ام.

روسپی

کسی نمی آيد باور دارم من با مومهای يک شمع آب شده کرانه بازوانم را در يک کادر آبی به نگاه تو می سپارم تا تصوير گر جنونم باشی دوست دارم رفيق خيلی

صورتک خيالی

چقدر به دلم نشست... مثل هميشه مثل همه شعرهات مثل الان که يادت افتادم و فقط به ياد اينجا انلاين شدم.. هی دلم برات تنگ شده رفيق قديمی...

آزیتا - زن رشتی

سلام / شاید من آزیتا نباشم / ولی حسی بهم گفته که بجای او بنویسم و از شما تو این شب عزیز تشکر کنم / خواهش میکنم از من بپذیرید

عليرضا

سلام شعراتون به نظر من البته ؛عاليند. ميخوام اجازه بگيرم از بعضيهاشون استفاده کنم در وبلاگم. قربان شما