دستهایم را فراموش نکن...

دستهایم، سالهاست که نام تو را می نویسند...

دستم بگیر...

ما می رویم از زیر آسمان سیاه...

می رویم تا دشت بی افق...تا همانجا که خورشیدش بی منت غروب،طلوع می کند...

به آنجا که ابرهایش می بارند ، نه آنکه باریدنت را نظاره کنند...

دستم بگیر تا نلرزد زمین از شرمساری ما...

این روزهای تشنه و این شبهای بی ستاره،

پیشگفتار عطش عشق و مهربانید...

...

دستهایم مال تو...من،

...من پل می زنم میان خاطره و سرنوشت...

اشکهایت را می بوسم که پاک می کنند نگاهت را

از هجوم لحظه های سیاه...

من پاک می کنم تمام خط خطیهای شعرهای ممنوعه را

و در پس سطری که نام تو را رمزگونه با خود می کشید،

اسمت را فریاد می زنم...

تا همه بدانند آن چند نقطه شعرهای خط خطی شده،

نام توست که سالهاست دستهایم می نویسند...

 

علیرضا نجفیان

٣ خرداد ٨٨

فرسفج

/ 2 نظر / 14 بازدید
مادر

سلام شعراتون و تصاویرتون واقعا زیباست و با هم میخونن .مرسی که این وبلاگ رو ساختی.سری هم به ما بزنید خوشحال میشم.[لبخند]

نهانخانه

كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم . نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني