وقتی نگاهت غبار غم دارد
تمام شهر را غم می گیرد...
...
...


پیرزنی را دیدم
دسته دسته گلهای زرد و پژمرده می فروخت
برای دل شکسته آدمها...

پسرکی
رزهای سرخ آتشین می فروخت
برای دلهای عاشق وسرشاد
و کسی نمی خرید...

پیرمردی را دیدم
دستهایش به جرم دزدی بریده...
کاسه بر دهان،گدایی می کرد...

دختری را دیدم،
سر کرده بود در کاسه اسید...
خسته از زیبایی...

جوانی را دیدم،
دست پدربزرگش را گرفته بود محکم و آرام راه می رفت...
می ترسید از عاشقی...

شاعری را دیدم،
اثر انگشتش را روی میله های سرد می سرود...

و پیرمرد دستار بر سر،
چشمی زرد و چشمی سرخ...
اوصیکم بتقوی الله می گفت...

و خودم را دیدم!...
گلهای زرد را دسته دسته می خرید...
از کنار رزهای سرخ بی تفاوت می گذشت...
سکه ای بر کاسه پیرمرد می انداخت...
تصور می کرد چهره زیبای دخترک را...
برای جوانک از شور عشق می گفت...
دست شاعر را می بوسید...
و پشت سر پیرمرد دستار برسر
نماز فرادا می خواند!!

علیرضا نجفیان
3  مــــــــــــــــــرداد 1387

/ 4 نظر / 9 بازدید
.....

[گل]

سونیا

چه خوب که دوباره اینجایی دل شب یلدا هم برات تنگ شده بود ....

سرداب

سراسر روز آدمها را از نزدیک آدمها را از دور تماشا کردن چهره هایی در غبار که می گریند چهره هایی در باد که می خندند گریه کردن خندیدن سراسر این همه پل این همه راه این همه شب زمین تنها چراغی بودن با زمزمه ای تلخ که در یاد می ماند هیوا مسیح

....

پیرمرد ، پشت سرت آدم هست .....