آسمان،این نامحرم بزرگ را بیم دار
و کسی را که بر این تخت تکیه زده،چوب خط جزا پر می کند!

تو آمده ای که اسیر نبایدها شوی...
اسیر چرتکه نمره های منفی!

آسمان را بیم دار...
رنگ گیسوانت را
جز به مردی که فریاد شهوتش در دیوارهای کوهستان
به پژواک می نشیند ارزانی مکن...

بر چهره ات که جای پنج انگشت،کبود شد
سر فراز کن
و خونت را به رگهای غیرت مَردت بریز
در شب زفاف...

آسمان را بیم دار...
این آسمان هنوز تشنه است که آبی مانده!...
قطره ای دیگر از ذبح عشق را که بنوشد،
در سرخی غروب غوطه خواهد خورد...

آسمان را بیم دار...
و پنج بار بگو
سپاس خدایی را که برای مَردم
حوریان بهشتی آفرید!....

علیرضا نجفیان
2 مهر 1387
فرسفج
 

/ 2 نظر / 2 بازدید

سخت‌گیر

مزه زنگ خون دويده ميان چشمان آن پيرمرد چند پست قبل و تلخي طعم روسري اين دختر... مدت ها بود سر نزده بودم بهتون تلخي كلامتونم هست... گرچه جز اين هم شايد نباشه حال خودم...