دستهايم را باز كنيد....

مي خواهم كمي ميوه ممنوعه بچينم،

من

افليج بايدها و نبايدها،

من

تا فرق سر در باتلاق گنديده انديشه هاي خونين،

من

در ميان آتش سيري ناپذير مست،

هنوز هم

دلم هواي تازه مي خواهد...

من از تمام دايره المعارف شما،

كفر را و هوس را و ننگ را

و از تمام دايره المعارف خويش،

عشق را و عشق را و عشق را

دوست تر دارم...

دستهايم را باز كنيد....

من زنگي مست تيغ به دست نيستم،

من روياي آبي آسمان را

حتي ميان اين كابوسها،

بر تخت آهنين شوم،

دست و پا مي زنم...

.....

واي برما...

آن ابري كه به خون نشست،

هرگز خورشيد را پنهان نكرده بود...

ما امروز

خورشيد را در قمارخانه بهشت خيالين،

به يك شب بي انتها باخته ايم

و جنگلهامان را

از اعدام ابرها

به سوگواري كوير نشانده ايم...

.....

دستهايم را باز كنيد....

دانه دانه شنهاي اين ساعت

هر روز با من قهرتر مي شوند

و من روز و شب

به جاي جمع دوستيها

به تفريق دانه هاي مانده و دانه هاي رفته نشسته ام...

دستهايم را باز كنيد....

دستهاي كسي آن سو تر

مرا صدا مي زنند

و من وقتي دستم از اين بن بست مادرزاد

آن سوتر نمي رود

انگار بر بالاي دار

به جان كندن افتاده ام...

من ديگر

از سفره هاي نان و ريا،

از چشمه هاي معجزه،

از شب نشيني هاي بغض آلود،

از كفن هاي سپيد،

از فرداهاي سياه،

از گوركن هاي هميشه بيدار،

و از خدايان بنده نواز

به تنگ آمده ام...

من اعجاز نمي خواهم ميان يك دنيا بيهودگي...

نمي خواهم بدون دستهايم ، دعا كنم،

بدون پاهايم ، بدوم،

و بدون قلبم ، عاشق كسي شوم

كه حتي يكبار با او

سيب ممنوعه نخورده ام!...

.....

دستهايم را باز كنيد....

بغضي در گلويم،

تا قلم فاصله دارد...

و حيف است كه جز كاغذ سپيد،

كسي اشكهايم را ميزباني كند...

شايد اين

آخرين نامه باشد

از عاشقي با دستهاي بسته

كه كسي

آن سو تر

پشت يك بن بست مادرزاد،

با دستاني باز،

به انتظارش نشسته..... 

 

عليرضا نجفيان

 ۲/۲/۸۳ 

/ 10 نظر / 4 بازدید
ماني(حجم سبز)

هر که اين بند ز دستم نگشود / بند بند هستی اش شود نابود / دست ما نيست می دانم / سهم ما ز خوان تقدير اين بود /// موفق باشی <یا حق>

صورتک خیالی

دستهايم را ول کنيد.....من که مثه هميشه خر کيف شدم داش رضا:*

kiana

واقعا زيبا بودو انساني. حالا كه خوندم دلم مي خواد دوباره بخونمش.موفق باشيد

ايليا

لعنتی! تو چه می‌گویی و چه می‌خواهی؟! چه دیده‌ای و چه خوانده‌ای که چنين دیوانه‌وار می‌نگاری؟! سیب ممنوعه از بس طعامت بوده است ٬‌ دیوانه‌روی و عصیان‌زده گشته‌ای آدم! ... مست از شراب سیب ممنوعه‌ای و مستانه و رندانه و دیوانه می‌نگاری و فریاد و نعره‌ی عصیان برمی‌کِشی! مستی‌ات مدام و جلوه‌ات برقرار باد ای عصیان‌زده‌ی عصیان‌زاده!‌ ... التماس دعا کوچکترینت ‌: ایلیا ... یا حق ...

سونیا

زيبا و زيبا و زيبا مثل هميشه مثل هميشه مثل هميشه. می دونم که حتی از ديدن اسمم هم خوشت نمی ياد ولی چيکار کنم انقد حرفات تاثير گذار و دوست داشتنی هستند که ناخودآگاه از خود بيخودم می کنند و مجبورم می کنند بنويسم. معذرت می خوام که مجبوری تحملم کني

مجید

بگذار دستانت بسته بماند تا عشق را بهتر بفهمی اما فول بده آخرين نامه‌ات نباشد چراکه با دستان بسته بهتر می‌توان از عاشقی نگاشت و با دستان بسته می‌شود ميوه ممنوعه را نچيد/پشت بن بست هيچ‌کس نيست همانجا بنشين/باور کن./

asemane

وای برما....................................

dadarkk

راه را بر من مبند .من ترک دارم.ترک.نروم می شکنم!

dadarkk

غريبانه تکرارهای من سلامی شد بر تو ای رفته از يادهای مغرور شرم زدگانی که با تو چه کردند ان آوار گان بيگانه۱بار ديگر مهربان بارانت بر من ببار.ببار.ببار.آشفته ببار.گرمی کامت باد سلامم.شيرين بنوشانم.تشنه ام تشنه.تشنه شيره هزاران ساله چشمانت...!آری چشمانت.

هادی منتخبی

بغضي در گلويم، تا قلم فاصله دارد... و حيف است كه جز كاغذ سپيد، كسي اشكهايم را ميزباني كند... رضا خیلی قشنگه این تیکه. من که خیلی باهاش حال کردم...