سلام...

حس غريبيست...
ميدانم...
خستگيهايم شايد تنها ميهماناني هستند كه از برهنگي سفره دلم شكايتي ندارند...
تمام ميهمانانم رفتند...
و سفره ام جز تكه اي شعر ،هيچ ندارد....
نه منطق ، نه عقل ، نه انديشه....
حس است و حس است و حس....
و فرياد است كه در بسته هاي ناله به ديگران هديه مي كنم....

سفره ام جز خستگي ميهماني ندارد....
در طلوع ،
همه شادند كه روزي نو به آنها سلام كرده
ومن غمگين از اينكه تا ساعتي ديگر شب مي آيد....
اما ديگر به شب عادت كرده ام...
شب را دوست دارم....
در شب كسي اشكهايم را نمي بيند....
اينجا جام اشكهاي من است...
اينجا هميشه شب است....
اينجا شب يلداست.....

/ 6 نظر / 3 بازدید
havva

سلام! خوبی رضا جان! سال نو مبارک! انشالله امسال ديگه فقط رديف باشی!!!!!!!! باشه! قربونت برم! من و ندا!

neda

سلام خوب هستين! رضا باورت نمی شه که چقدر از اين بلا گت خوشم اومده هميشه پيروز باشی! فدات شم! ندای کوچک شما

سعِد

سلام بهار من هم همينگونه شروع شد با گريه و تنهايی با شبهايی که تا صبح اشک چشمام اجازه خواب بهم نميداد

nazanin

سلام خيلی قشنگ بود.موفق باشی

kaveh

قبل از سلام ..يه سوال .... چرا سايتت اينقدر تيره و تاره ..رنگهات تيرست دلگيره درسته که اسم سايتت شب يلداست ولی سياه رنگ خوبی نيست

kaveh

وبلاگ من رو هم ببين