خط خطيهای شب امتحان....

كاش درختي بودم،

تنها هراسش

تبر تيز هيزم شكن

عشقش،

عشقبازي پرندگان...

يا پرنده اي ،

وحشتش سنگ تير كمان كودكان بازيگوش

عشقش ،

جستن دانه اي ميان برف سپيد و آواز مستانه اي در فصل جفت گيري!...

پرنده اي كه در بندش مي كردند تا برايشان بخواند

نه آنكه به زنجيرش بكشند تا دم بر نيارد...

كاش،

ماهي قرمزي بودم،

در تُنگِ تَنگِ سفره عيد،

شاهد لبخند و شادي و بوسه و عيدي!...

يا تكه ناني،

بر سفره كارگري خسته،

ميهمان شادي كودكان گرسنه اش....

يا حتي كاش

زهري بودم ، مرگبار...

نوشداروي انسان بريده اي از هرچه اميد،

كه در هوس نوشيدنم

از هرچه هراس است ، مي بريد!...

يا تكه اي كاغذ،

كه عاشقي بر آن عاشقانه مي نوشت

و تا ابد ميان يادگاريهاي تلخش نگاه مي داشت...

كاش هرچيزي بودم جز اين آدم خسته و بريده و تنها!...

با دستهايي خالي،

قلمي ساكت

و قلبي مانند رودخانه در فصل خشكسالي!...

.....

.....

دستهايم خاليست...

جز مدادي كه گاهي زير نكات مهم دردهاي مردم خط مي كشد

و زخمهايشان را نكته بر مي دارد،

هيچ ندارم!

لبهايم

خشكيده و خسته

جز بر انتهاي بي جان سيگاري

كه در آتش خستگيهاي من مي سوزد

بوسه نمي زند...

دستهايت كجاست؟!.....

من كه مي افتم،

چه كسي مرا به ايستادن اميدوار خواهد كرد؟!...

لبهايت در پس كدام ممنوعه مدفون است؟

نفسم كه مي گيرد،

به شوق كدام بوسه خيال انگيز

دوباره نفس تازه كنم؟!

.....

.....

كاش درختي بودم،

                يا پرنده اي،
                      
                             يا ماهي قرمزي.....

 

۲۳/۱۲/۱۳۸۳

كتابخانه

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صورتک خیالی

:) هيچی مثل شعرهای داش رضا دلم را باز نميکنه مرسی دکی جونم:*

سارا

باز هم مثل همیشه زیبا نوشتی و احساست را آنطور که هست بیان کردی. هنرمندی که می توانی چنین زیبا درونت را به زبان بیاوری.

dadarkk

چی می تونم بگم یا چه کاری می تونم کنم؟ جز اينکه خفه بشم؟

ali shiravi

سلام ........ خيليخيليخيليخيلی دلم می خواد به وبلاگ من هم بيای و نظر (‌ تخصصی )‌خودت رو بدی .... واقعاواقعاواقعا وبلاگت عاليه ... من که هميشه پای ثابتش بودم

mehdi

سلام تلاش ميکني -صبر ميکنی-گاهی فکر ميکنی-منتظر می مانی - می بينی و می شنوی - سختی ميکشی و با فکر انتخاب می کنی......... و شايد بدون اين که بدانی رشد ميکنی......... و اين رسالت توست در اينجا........ اما مانند آ ن ماهی و پرنده نيستی چون رسالت تو سخت تر است و ما برای راحتی خلق نشدهايم.......

سونیا

سلام رضاجان تو هم درختی هم پرنده هم ماهی قرمز... شعور يک گياه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آيد. از بهاری می آيد که فرا می رسد. گياه به روزهايی که رفته نمی انديشد به روزهايی می انديشد که می آيد. اگر گياهان يقين دارند که بهار خواهد آمد چرا ما باور نداريم که روزی خواهيم توانست به آنچه می خواهيم دست يابيم؟ اگر بتوانی در قلب يک انسان گوشه ای تازه را به او بنمايانی بيهوده نزيسته ای. موضوع خود زندگی است نه شعف يا درد ياشادی و ناشادی. نفرت به همان اندازه دوست داشتن خوب است. يک دشمن می تواند به خوبی يک دوست باشد. برای خود زندگی کن زندگی ات را واقعا بزی. سپس به راستی دوست انسان خواهی شد. انسان بخشی از طبيعت است که عناصر آن هرسال به هم اعلام جنگ می کنند. زمستان در برابر بهار و تابستان در برابر پاييز...و اين نيز همچون جنگ آدميان با خود ويرانگر است. اما همه می دانيم جنگ طبيعت برای زندگی است. اما جنگ درون زوال. به خودت کمک کن عزيز دلم...

بهشيد

سلام رضا جان....شعرت بسيار زيبا...و پر احساس و کوبنده بود...باز هم می گويم :حتما برای چاپ شعرهايت اقدام کن....باور کن شعرهای تو بسيار زيباتر ...حرفه ای تر و قوی تر از خيلی از شاعران اسم و رسم دار با کتابهای قطورشان است ....متاسفانه ما هیچ وقت قدر هنرمندان واقعی و استعدادهای بکر و جوان را در کشورمان نمی دانيم....و آنها را هم به قدری افسرده و بي انگيزه کرده ايم که به دنبال چاپ يا عرضه هنر خود نيز نيستند....برای همين اوضاعمان به اين صورت است!.....................................................////منتظر چاپ آثارت هستيم.يا حق.